چرا معمولا خوشبختی یکی روی شونه های یکی دیگه بنا میشه؟چرا دنیا این قدر بی رحم شده؟ چرا باید شاهد اشک های کسی باشی که برات یه دنیا عزیزه و  نتونی براش کاری
بکنی ؟
امشب شعر حلقه فروغ رو از کسی شنیدم که زندگیش همیشه برای من سمبل یه زندگی زناشویی موفق بود!!! فریاد توی حنجره ام  زندانی شده.چرا؟

  
نویسنده : سمانه icar ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٥


وقتی زندگی...

وقتی زندگی گردنبندی است
هرروز مرواریدی است
وقتی زندگی قفسی است
هرروز قطره اشکی است
وقتی زندگی جنگلی است
هرروزدرختی است
وقتی زندگی درختی است
هرروز شاخه ای است
وقتی زندگی شاخه ای است
هرروز برگی است
*
وقتی زندگی دریاست
 هرروز موجی است
وهرموج ناله و اهی
ترانه ای؛ارتعاشی
وقتی زندگی بازی است
هرروزورقِ بازی است
خال خشت یا گشنیز
خال سیاه ؛سیه روزی
وقتی زندگی نیکبختی است
ورق های عشق
ته (cul)و دل آدمی است
(ژاک پره ور)

  
نویسنده : سمانه icar ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٥


tombe la neige

برف می باره و باز فیلم یاد آدامو کرده...(برف میباره و تو امشب نمیایی...)

Tombe la neige
Tu ne viendras pas ce soir
Tombe la neige
Et mon coeur s'habille de noir
Ce soyeux cortege
Tout en larmes blanches
L'oiseau sur la branche
Pleure le sortilege

Tu ne viendras pas ce soir
Me crie mon désespoir
Mais tombe la neige
Impassible manege

Tombe la neige
Tu ne viendras pas ce soir
Tombe la neige
Tout est blanc de désespoir
Triste certitude
Le froid et l'absence
Cet odieux silence
Blanche solitude

Tu ne viendras pas ce soir
Me crie mon désespoir
Mais tombe la neige
Impassible manege

  
نویسنده : سمانه icar ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٥


 

افتاب روی زمین؛ افتاب گردان
بگو با من چه کرده ای با ماه؟
اودر اسمان است و من برزمین
اماهردو یک تقدیر داریم
چون دور خود میچرخیم
مانند دیوانه ها در خانه مجانین .

.......

امروز وقتی مادرم رو دیدم که شکسته و لنگان - با موهای سفیدی که در این چندماه روی سرش ظاهر شده اند- خودش رو این طرف و اون طرف میکشه قلبم پاره پاره شد... خدایا چرا؟؟؟؟

......

پس نوشت:در استانه جشن خودکف ایی هسته ای و هزار و یک استانه دیگه به تریاهای اصفهان ابلاغ کردند که باید روز ولنتاین تعطیل کنند...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  
نویسنده : سمانه icar ; ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٥


to be or not to be

 

چند روزیه صبح ها با دلخوری و عصبانیت ناشی از حس ندیده گرفته شدن عاطفی  از خواب پا میشم و در نتیجه با نوعی بدخلقی زیرپوستی  میرم سرکار و وای به حال کارگری که  قبل از ظهر کاری کنه که  عصبانی بشم ! و از همه بدتر اینکه خودم از این وضع کلافه میشم و خودم رو بخاطر بی منطقی زیر سوال میبرم و ... .

متاسفانه هرچقدر میخوام علت این رفتارم رو با چیزهایی مثل فشارکاری آخر سال، جو افسرده و بی سامان خونه و سرماخوردگی و ... برای خودم توجیه کنم نمی شه  و آخر همه راهها به آرش ختم میشه !

توی بد برزخی موندم ، از یک طرف سعی میکنم  که  با انصاف تر باشم و این بار برخلاف همیشه انعطاف نشون بدم و از طرف دیگه مشکوکم که نکنه از اون طرف بوم افتادم و زیادی کوتاه میام؟؟؟

کاش همه اینقدر آرش رو دوست نداشتند و باعث نمیشدند من مجبور شم به خودم به چشم هیولای بی احساسی که یک پسر مظلوم و معصوم رو  اسیر کرده نگاه کنم ! میدونم پسر خیلی مهربون ، سالم ، دوست داشتنی، باارزش ، فهمیده و با انصافیه اما این فقط یه بعد قضیه است . مسلما اون هم قدیس نیست و هماهنگی و کوتاه اومدن های من هم در بروز این صفاتش تاثیر مهمی داشته .

نمی خوام چیزی رو توجیه کنم اما باور دارم که خوب بودن صرف برای ادامه دادن یه رابطه کافی نیست . میدونم که  من هم تا حدی میتونم از خواسته هام دست بردارم و دیگه بیشتر از این نمیتونم با همه چیز کنار بیام . رابطه ای که گاهی به شدت برام فرساینده میشه (و مطمئنم که برای آرش هم کم دردسر نیست ) تا کی میتونه و چرا باید ادامه پیدا کنه ؟

صادقانه بگم من از اول به هیچ وجه  دنبال ازدواج نبودم و حتی هنوز هم با اینکه دوستش دارم نمیتونم بیشتر از 50% این قضیه رو قبول کنم وحداقل  50% دیگه ذهنم به شدت ازدواج رو پس میزنه  .اما وقتی میبینم آرشی که چند ماه با مغز و اعصابم سروکله زد تا بهم بقبولونه باید ازدواج کنیم و... و خانواده اش رو درجریان گذاشت و آونها  رو دیدن مادر و پدرم آورد  حالا  فقط غصه اینو میخوره که شرایط جور نمیشه  و افسرده میشه و غر میزنه اما عملا قدمی بر نمیداره   به شدت احساس مغبون شدگی میکنم . مغبون شدگی که نه ، حس می کنم یه جای کار بدجوری میلنگه ، نمی فهمم چطور کسی میتونه به قول خودش این همه عاشق باشه و این همه منفعل عمل کنه ؟  چرا با اینکه میدونه من دارم به شدت بی تفاوت میشم  قدمی بر نمیداره ؟ میدونم که کلا آدم ذهنی  و  وسواسی و زیادی  تجزیه تحلیل کن و آرمانگراییه ، میدونم سرکار مشکل داره و... اما درک نمی کنم چطور اینقدر راحت در مورد من ریسک میکنه (و فقط غصه میخوره که زندگی منو بهم ریخته و خودشو حتی عذاب میده ) . شاید من خیلی کله شق هستم اما اگه جای اون بودم و همونطوری که ادعا میکنه  مادر و پدرم هم دختر مورد علاقه ام رو پذیرفته بودند  حداقل  ارتباط رو تا مرحله نامزدی پیش میبردم که بتونیم راحت هم رو ببینیم…

و این جور افکاره که من رو درمورد ماهیت این ارتباط به شک انداخته . نکنه همه چیز توهم بین مادوتاست ؟ نکنه ارتباطیه که داریم با نا امیدی و چنگ و دندون حفظش میکنیم اما خودمون هم در ناخودآگاهمون به گسسته شدنش ایمان داریم ؟

 

فکر نمیکنم توقع من ، در این حد که بتونم با اعصاب آروم روزی 15 دقیقه باهاش تلفنی حرف بزنم (و اون بخاطر حساس نشدن پدر و مادرش از مکالمه نزنه ) خواسته نامعقولی باشه . باور ندارم که ، اگه این علاقه واقعیتی حقیقی باشه  (و نه تخیلی از روی همراهی و همفکری) ، عصبانیت من از اینکه مسائل و فشار کاری آرش حتی باعث شده نزدیک 25 روز همدیگه رو نبینیم  توقع و رفتار بی منطقیه و ...

واقعا چرا باید به این رابطه ادامه داد؟ صرفا چون آدم بسیار باارزشیه و حقیقتا براش خیلی احترام قائلم باید احساس آزردگیم رو ندید بگیرم؟  ادامه این وضع چی قراره برای ما داشته باشه ؟ احتمالا برای اون فرسودگی و برای من دلزدگی از ارتباط عمیق عاطفی ؟!

چی رو دارم در ازای تحت فشار قرار داشتنم بدست میارم ؟ لحظه های قشنگ باهاش بودن که  برام عزیزن اما روز به روز کمتر پیش میان یا احساس کلافگی و ندیده گرفته شدن احساساتم و از همه بدتر برگشتن به روحیه همیشگی بی اعتمادیم به هرجور رابطه عاطفی طولانی مدت ؟

و اگه این ارتباط رو قطع کنم چی رو از دست میدم ؟ یه دوست باارزش و همراهی که شاید دیگه مثل اون رو پیدا نکنم ؟ احساس قشنگ داشتن کسی برای خودم ، کسی که برام ارزش زیادی قائله (اما روز به روز بیشتر غایب میشه) ؟ 

تنها میمونم؟ مگه نهایتا همیشه شیفته تنهایی نیستم ؟ قلبم میشکنه؟ مگه الان قلبم کم ترک خورده؟خلاء مهربونیش رو همیشه حس می کنم؟ (همیشه یعنی تا کی؟ تا اولین جرقه فراموشی که همیشه مطمئنا سرمیرسه؟) دل آرش رو میشکنم ؟ مگه من همیشه باید مسئول دل اون  باشم ؟ مگه اون با این پیچیده کردن همه چیز دل منو نشکسته ؟ و از اون بدتر اعتماد تازه شکل گرفته ام به زندگی مشترک و احساس لطیف و از این جور چیزها رو متلاشی نکرده ؟

 

 

 

  
نویسنده : سمانه icar ; ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٥


 

توی تختم نشستم و با زحمت با کیبوردی که فارسی نداره تایب میکنم! خلاصه میگم : سرماخوردگی بد و فشار شدید کاری و درگیری های ذهنی دارند من رو از پا میندازند.نه تمرکز دارم نه حوصله.دوست داشتن چقدر در زندگی مهمه ؟ و تا کی و به چه بهایی باید پای دل ایستاد؟؟؟چرا باید حتما کسی رو داشت ؟ و تا کی میشه همه چیز رو از زاویه امید و خوش بینی تفسیر کرد؟؟؟؟

  
نویسنده : سمانه icar ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٥


 

تعطیلی/تنهایی/سکوت/فیلم دیدن/بیمارستان و عیادت رفتن و تموم شدن تعطیلاتی که مدتها انتظارش رو می کشیدی و البته ERA

  
نویسنده : سمانه icar ; ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٥


سوگ


برمزارخاموشت
شمع کوچکی را
به گريه وامی دارم
پروانه دلت ای کاش
دوباره بال بگيرد...

(يک سال از زمانی که خاک سرد ميزبان محمد شد می گذرد و يک سال است که درخواب بايد درآرزوی شنيدن صدای محمد باشيم ...)

  
نویسنده : سمانه icar ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ دی ،۱۳۸٥


Playing by heart

Playing by  heart

نویسنده وکارگردان : Willard Carroll

بازیگران :

Meredith:Gillian Anderson

Mildred:Ellen Burstyn

Paul: Sean Connery

Hannah: Gena Rowlands

Roger:Anthony Edwards

Joan: Angelina Jolie

Mark:Jay Mohr

Keenan:Ryan Philippe

Hugh:Dennis Quaid

Gracie: Madeleine Stowe

Trent:Jon Stewart

      

 

اگه دوست دارید در اوقات فراغت فیلمی ببینید که هم لذت ببرید و هم زیاد ذهنتون رو خسته نکنید فیلم Playing by  heart می تونه انتخاب خوبی باشه . کلا از فیلم هایی که  همزمان به  چند تا اتفاق موازی و ظاهرا بی ربط می پردازند خوشم میاد و این فیلم هم با کلی شخصیت نسبتا اصلی(12-11نفر)  از این قاعده مستثنا نیست ، مخصوصا اینکه هنرپیشه های نسبتا معروفی هم این نقش ها رو به عهده دارند.

 اول فیلم شخصیت ها در سکانس های کوتاهی معرفی میشن و طوری به نظر میاد که انگار همه چیز رو در موردشون از همون اول فیلم می فهمیم و نقطه خاصی برای ایجاد هیجان و ضرباهنگ باقی نمی مونه اما فیلم که کم کم پیش میره تازه با جنبه های دیگه ای از زندگی شخصیت ها آشنا میشیم که حتی تکان دهنده هستند . مثلا دعوای عجیب زوج مسن و عاشق فیلم – شون کانری و      - بر سرخیانت 25 سال پیش شوهر! و یا اینکه  هیو اول فیلم با حالی آشفته  وارد بار میشه و در مورد کشته شدن همسر و پسرش در تصادف با ماشین خودش توضیح میده و در صحنه بعدی که هیو رو میبینیم توی یه بار دیگه  نشسته و داستان کاملا متفاوتی رو برای زن دیگه ای تعریف میکنه و حسابی سمپاتی قبلی ایجاد شده در تماشاگر رو متلاشی می کنه ! (و هزارتا حدسی که برای علت این رفتارش میشه زد و پی بردن به علت واقعی این رفتار در اواخر فیلم)

ارتباط شخصیتهای فیلم با هم تا آخرهای فیلم بصورت واضح مشخص نمیشه (مثلا حضور زن سیاه پوست مشکوک در صحنه های مربوط به هیو). البته چند تا عبارت خاص مثل angry bullet  باعث میشه  که به  وجود رابطه ای بین زنهای فیلم شک کنیم اما... .کلا جمله های مشکوکی که آخر فیلم مفهوم اصلیشون مشخص میشه توی این فیلم زیادند.

 

صحنه هایی که خیلی ازشون خوشم اومد:

1 -  صحنه ای شون کانری ادای سگ رو  درآورد(و واقعا استادانه اینکار رو کرد )

2 – جملاتی که با اونهاکینان  به جوان در مورد معشوق سابقش توضیح میداد.

3 – صحنه ای که کینان.  به جوان ابراز عشق کرد و جواب جوان (معمولا این حرف رو وقتی که دارند من رو ترک می کنند بهم میگن نه وقتی که پیشم هستند)  (از شروع ورود به منزل)

4 -  صحنه ای که میلدرد. به پسرش در مورد ارتباطش باشوهرش توضیح میده و ارتباط قشنگ مادروپسر توی کلیه صحنه ها

5 – صحنه ملاقات سوم  هیو در باربا یه  she-male  و روش حرف زدن و بازی she-male 

6- نوع رابطه و ارتباط تلفنی خواهرها باهم

 

 

 

 

  
نویسنده : سمانه icar ; ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٥


عبور از فيلتر

۱-برای عبور از فیلتر مبتونید از برنامه ای که از اینجا داونلود میشه استفاده کنید .

۲- امروز عصر بخاطريه پيشنهاد وسوسه کننده حسابی قضيه بودن يا نبودن برام پيش اومد.يه بنده خدايی زنگ زد گفت ميتونه شب وايد اسکرين بياره خونه ما تا جمع شيم فيلم ببينيم اما... اما حيف که هنوز ظرفهای مهمونی ديشب تو اشپزخونه انبار شده بودند و خيلی خسته بودم و هزار تا مشکل ديگه ... در نتيجه تنهايی کارهامو کردم و تنهايی  نشستم و با همون تلويزيون معمولی فيلم playing by heart روديدم  . چسبيد

  
نویسنده : سمانه icar ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ آذر ،۱۳۸٥


 

روزهای هر هفته يه بازديد و يه عتيقه !
روزهای پر از گرفتاری وکار و دیر به خونه برگشتن و وقت کم آوردن .

از وقتی که از طرف استانداردو بهداشت کارخونه نمونه سال 84 و 85 شناخته شديم بازديد ها بيشتر شده اند و هر کسی گذارش به اصفهان و حومه می افته يه سری هم به ما ميزنه !
يادمه اوايل که اومده بودم سرکار و حرف بازديد پيش ميومد کلی مطالعه ميکردم تا اگه چيزی ازم پرسيدند آبروم نره اما بعد از مدتی فهميدم معمولا اصلا نبايد نگران سواد بازرس ها بود ! نمی دونم اشکال فقط از سيستم مملکت ماست يا اينکه ما خودمون بيشتر مقصريم ؟

متاسفانه سيستم بوروکراسي اداری ما جوريه که معمولا وقتی به مدد هرجور امداد غيبی رفتی سرکار ديگه قضيه حل شده (يه چيزی مثل دانشگاه هامون) و ديگه ميتونی مغزتو بگذاری توی قوطی پر از نفتالين و کتابهات رو هم بچينی توی کتابخونه ات تا باکلاس به نظر بيای ! دو سه هفته پيش  26 نفر از روسای بهداشت محيط چند تا استان و چند نفر اعضای هيات علمی دانشگاه هاو ... اومدند بازديد و ... .

امان از وقتی که تجزيه تحليل و منطق از ذهن آدميزاد پر بکشه . فقط يکی از موارد افاضات يکی از اين اساتيد محترم اين بود که غير ممکنه که دمای بخار بيشتر از 100 درجه بشه چون آب در صددرجه جوش مياد !

پيوست ها:

1 - متاسفانه هيچ کس خبردار نشد که من يکی ازمسئولين کنترل کيفيت نمونه استان شدم بنابراين همينجا خودم به خودم اين واقعه خيلی ميمون رو تبريک عرض نموده و موفقيت بيشتر اين جناب مستطاب عاليجاه جنت مکان رو خواستارم . باشد که افق های سازندگی کشور به دست توانای من رقم بخورد !

2 – در راستای اسلامی شدن محيط کار و جداسازي و سالم سازي جامعه چهارشنبه آقاي محترمی که از بانک اومده بودند بازديد (؟!!!!) انقدر مصممانه در حين سوال و جواب با من به يه طرف ديگه نگاه فرمودند که احساس "ام الفساد" بودن بهم دست داد!

  
نویسنده : سمانه icar ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ آذر ،۱۳۸٥


نامه تشکر

کاملا اتفاقی با تو اشنا شدم،آن روز رامی گويم که بر سر موضوع هايی احمقانه سر صحبت را باز کرديم.انگار ارواح گمشده ما به  چيزی غير قابل توصيف رسيده بودند و هيچ چيز ديگری نميتوانست آنها را ازهم جدا کند.آن  روز برای من زمان اعتراف بود، حرفهايی  به تو گفتم که در عمرم به هيچ کس   ديگری نگفته بودم و تو به من گوش  کردی، واقعا به  من گوش کردی،نظرت را گفتی ، نصيحتم کردی و با من همدردی کردی . نشاط ، فکر باز،جذابيت و پرانگيزه بودنت درکنار  خشم ،گوشه گيری ،ابهت و نفوذی که  در شخصيت تو يافتم من را ارام می کرد. ولی چند وقت است صحبت های  ماکمتر و کمتر شده است و تو هرروز بيشتر از ديروز  ازمن فاصله ميگيری ،شايد واقعا کارهای مهم تر و مفيدتری برای تو پيش آمده .
به هر حال ،عشق من ،دليل نوشتن اين نامه،تشکر از مدتی است که با هم بوديم.
تو زمانی به زندگی من واردشدی  که احساس پوچی و تنهايی و ترس وجودم را پر کرده بود.دوران تنهايی من،دورانی که برای فرار از بار تنهايی و ياس هيچ چاره و پناهی نداشتم.
تو به طور ناباورانه ای همه چيز را در زندگی من عوض کردی،به من کمک کردی تا در سخت ترين شرايط چشمانم را به روزی زيبايی و ... باز کنم ، تو با حرفهای شيرين و گيرايی کلامت به روح  خسته من نيرويی تازه دادی . با تعريف هايت از من چشمانم را زا اشک شوق پرکردی و، قلب من با کلمات عاشقانه تو همصدا شده بود،بادرددل کردن با تو روحم جانی تازه گرفت . آشنا شدن با تو و دانستن اين که در اين دنيای ديوانه ،کسی مانند تو وجود دارد به من کمک کرد تا انسان بهتری شوم، هرچند برای دوره ای کوتاه ، از اين که نيرويی ناشناخته به طور اسرار آميزی مارا به هم رساند ،شکر گذار هستم . برای همه ان چيزهايی که در اين نامه گفتم با تمام وجود از تو تشکر می کنم،شايد اينها برای تو آن چنان مهم نبوده اند ولی برای من خيلی با اهميت هستند.
تا ابد از تو متشکر خواهم بود و هيشه در قلب من خواهی بود.

                                              ((رمئو زنده است )) ترجمه رويا پرتوی

پيوست : وقتی متنی رو از جايی اقتباس می کنيد(می دزديد) يادتون باشه شايد منبع متن به دست بياد و بی آبروبشيد!!!

 

  
نویسنده : سمانه icar ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ آبان ،۱۳۸٥


فرشته کوچولو

بلاخره میکاییل کوچولوی سپیده روز ۹ آبان دنیا آمدو به انتظار کمی بیشتر از ۹ ماه و ۹ روز و ۹ ساعته ما پایان داد و من هم شدم خاله بزرگ[اعظم] .این هم چند تا عکس نی نی :

چون عکس ها خوب آپلود نمی شن فعلا لينک ميگذارم تا وقتی وضع نت بهتر بشه و ...

۱ - ميکاييل ۱

 

  
نویسنده : سمانه icar ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸٥


 

چه لذتی داره ۱۲ شب بری کتاب فروشی و با کتاب فروشی که فرق بین میلان کوندرا و دانیل استیل رو میفهمه (!) گپ بزنی و بعدش هم تا دینار آخر جیبت رو کتاب بخری و تازه یه کتاب هم کادو بگیری ...

چه لذتی داره چند تا کتاب رو دورت بچینی و ندونی از کدومشون خوندن رو شروع کنی ...

  
نویسنده : سمانه icar ; ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ آبان ،۱۳۸٥


عاشقانه

می گرید بی بهانه

درقلبی آزرده

روا نشده جفایی؟...

ماتمی است بی بهانه

*

بالاترین  رنج این است

که ندانم چرا

قلب خالی از عشق و کینم

چنین غمگین است.

Romances sans paroles -Paul Verlaine

  
نویسنده : سمانه icar ; ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ آبان ،۱۳۸٥